|
بهشت و جهنم
شادم که درشرار عشق می سوزم
|
اول از همه به اون دوست گلی كه رفته سونو و متوجه شده نی نی نازش گل پسر است تبریك می گم و برای هردوشون بهترین ها را آرزومندم ... امیدوارم صحیح و سالم باشند
پاگشا مراسمی است که اقوام عروس و داماد در ایران در منزل خودشان برگزار میکنند که پای زوج جدید به منزل آنها باز شود. رونما هدیه ایست که در این میهمانی رد وبدل میشود. در گذشته عروس برای قطع علاقه از خانه پدری، تا چهل روز نباید به خانه پدر بازمیگشت. در روز چهلم یا کمی پیش و پس از آن، مادر عروس ابتدا وی را پاگشا میکرد. پاگشای خانواده عروس عموماً در ظهر و به صرف نهار انجام میشد.در این میهمانی همه کسان داماد و عروس دعوت میشدند و میهمانان به فراخور هدیهای به عنوان رونما به عروس میدادند. پاگشای خانواده داماد چندروز بعد انجام میشد و سپس نوبت اقوام دورتر عروس و داماد میرسید که میزبان هردو خانواده باشند.[۱] ع م ه خانوم من را این جمعه می خواست پاگشا كند توی رستوران بود ... هزینه اش برایش زیاد میشد ... من قبول نكردم
من این روزها خیلی خوبم خدا را شكر سرحال و پر انرژی سکوت کردن ، در برابر ناملایمتی های دیگران رو تمرین می کنم ، تا روزی که خدا همه رو هدایت کنه مرسی مهربونم شب جمعه رفتیم خونه دخترعموی مهربون كه نی نی دار شده ... یه پسر تپل سیاه پرموی چاق ... از بچگی اش یه پا مرد است ... ناز بود ... یه لپهایی داشت كه دلت می خواست گاز بگیری ... آی خودم را كنترل كردم ... شیرینی خوری پایه دار بردم شب پنجشنبه هم برای خونه ع رفتیم خرید ... یك ظرف (كیك، شیرینی، میوه خوری) پایه دار ... یك شیرینی خوری برگ هم خریدم قبلش جارو دو تا كاسه آش آورده بود ... یكی برای من و یكی برای مامانم جلوی من دروغ می گه كه با خانواده شوشو قهره و و سر سنگینه و ... ولی مادر شوشو به مهربون گفته نمی دونم چرا جارو جدیدا تریپ محبت زیاد برداشته آش را هم برای خواهرشوهر و مادرشوهر و ع م ه شوهر داده بود ... عجب بلایی بید جمعه هم رفتیم خونه مادر شوشو ناهار كه شام هم نگهمون داشت از صبح تا ساعت 2 مهربون رفته برای كمك به اخوی اش ... ماشین اش خراب شده بود و خونه پدرخانومش مونده بود ... پمپ بنزین ماشین اش خراب شده بود برای ناهار مادرشوهر فسنجون و زرشك پلو پختیده بود ... كه جای شما خالی بسی خوشمزه بید بعد از ناهار هم رفتیم خونه دخترخاله ع را دیدیم ... همسایه مادرشوهر شده ... سر ناهار اومده بود اونجا بعد از ناهار هم من به مهربون گفتم برو یك بسته شكلات بخر وقتی رفتیم خونه ع و شكلات بردیم همه شگفت زده شده بودند كه آفرین ... كِی خرید كردید؟ بعدش هم رفتیم خونه های زمین پدرشوهر را دیدیم ... خوشگل بودند من هم از خونه مادرشوهر رفتم خونه خانومی كه جنس اورده بود برای فروش و دو تا پیراهن خوشجل خریدم ناهار امروز ماكارونی داریم باقی بقایتان ... فعلا همین ... بوس طبقه بندی: غزل زندگی "ما"،
خب اگه حجم را كم كردی و از اون سایت آپلود كردی در قسمت ارسال مطلب از سمت چپ سومین آیكن ردیف آخر (آپارات، جدول) یه عكس درخت است كه نوشته افزودن تصویر روی اون را كلیك كن و در جدولی كه باز می شود در قسمت آدرس تصویر: آدرس عكس آپلود شده را می ذاری و بعد دكمه ثبت را می زنی و یه چند ثانیه ای صبر می كنی تا عكس ات ظاهر بشه بعد اندازه اش را از طریق چهارگوشه اش تنظیم می كنی تو رو خدا باز خبرم كن اگر جواب نداد باشه عزیزم؟ مرسی گلم بوس بوس تو رو خدا كمكم كنید تا فكر نكنم! اینهمه فكر كردن دیوونه ام كرده فكرهایی كه فقط ضربان قلبم را بالا می بره و اعصابم را خرد میكنه و هیچ فایده ای كه ندارد هیچ، ضرر هم برای من و زندگی ام دارد. مثال: بعد از قرنی تصمیم گرفتیم برویم خونه مادرشوهر ... به مهربون گفتم تو برو و بگو جوجوك مهمونی است ... دلش می خواست من همراهش باشم ... من هم قبول كردم به مامانش از روز شنبه گفته بود كه ما سه شنبه می آییم خونه ات، هستی؟ دیروز ساعت 7:30 شب بود كه مامانش زنگ زد: كجائید؟ چرا نمی آیید؟ من شام درست كنم؟ مهربون گفت داریم آماده می شویم و تو هم شام درست كن رفتیم خونه مادرشوهر من همه بغض ها و دلخوری ها را بیرون در خونشون گذاشتم و داخل شدم بوسیدمش و باهاش صحبت كردم شب 28 صفر كه خونه مادرشوهر دخترخاله مهربون نذری حلیم بودیم دخترخاله مهربون از سیر تا پیاز بستری شدن پدرخونده اش را تعریف كرد و اینكه مادرخوانده اش چه دعوایی تو بیمارستان با اونها كرده و ... مهربون خبر سلامتی اون آقا را از مادرش گرفت و گفت شنیدم درگیری شده! مادر مهربون هم حاشا كرد كه نـــــه ... دعوا نشده و ... من هم گفتم نه اینجوری بوده (یه كم از دعوا را تعریف كردم) بعد مادرشوهرم گفت آها ع (پسر دخترخاله مهربون) دعوا كرده من گفتم نه خاله جون ز هم جواب داده و ... مهربون هم گفت من همه را می دونم خدا را شكر كه به مهربون ثابت شد مادرش دروغگــــــــــــــو است مادرشوهر رو به من: می خواستم شام بپزم، جاری ات نذاشته من درست كنم؛ گفته من می پزم بیایید بالا هنوز سر سفره ننشسته بودیم كه خواهرشوهر با متعلقاتش وارد شدند و نیومدند بالا حتی یه سلام علیك معمولی هم نكرد هرچی هم مادرش و برادرها گفتند بیایید بالا ... جواب می داد ما شام خوردیم ... برادر مهربون می گفت من نمی گم بیایی شام ... بیا بالا بشین ... اون هم جوابی نمی داد مادرشوهر هم رو به من كه شامتون را خوردید بیایید پایین!! شام تموم شد و سفره را جمع كردم كه دیدم جاری داره 4 تا بشقاب را توی ماشین ظرفشویی اش می ذاره من هم اصرار كردم كه بذار بشورم ... آخه خونه ما همیشه ظرفها را می شوره در حال ظرف شستن بودم و جاری هم در حال جابه جا كردن ... مادرشوهر كه دید من نرفتم پایین اومد بالا 10 دقیقه ای دو تا دستش را زده بود به كمرش و زل زده به من ... من هم دست و پایم را گم كرده بودم و به جاری گفتم ته دیگ چسبیده تمیز نمی شه... می خواستم ول كنم ظرفشویی رو و بروم ... بدوجور ترسیده بودم از حالت مادرشوهر به خدا همینجوری (البته پیش بند نداشت)
مادرشوهر: ول كن دیگه ... نمی خواد بشوری ... بیا بریم من: چشم الآن تموم شد دیگه جاری توی آشپزخونه گفت كه وقتی من متوجه شدم دارید می آیید شام درست می كردم كه اومده بالا و گفته مهربونشون شام خور نیستند چرا شام درست می كنی؟ بعد رفته زنگ زده به دخترش كه شام بیایید اینجا و باز دوباره به جاری گفته كه خواهر شوهرت اینها هم می آیند اینجا ... بعد زنگ زده به ما كه من شام درست كنم؟ عجب فیلمی است این مادر شوهر من حالا ظرفها را شستیم و اومدیم نشستیم كه خواهرشوهر اومد بالا من بلند شدم برای سلام و علیك و از این حرفها كه از دور یه سلام كرد و راست رفت نشست روی مبل نه دستی نه روبوسی نه لبخندی نه حرف و حدیثی من رو می گی تا صبح نتونستم بخوابم برای آدمهای بی اهمیت!! با رفتارهای زشتشون حالا شما بگویید چه كار كنم تا به این آدمها فكر نكنم؟؟؟؟ جمعه هم قراره ناهار برویم اونجا جاری گفت: جاری ام روز چهارشنبه زنگ زده به من كه ... دیشب موقع خواب به شوهرم گفتم مهمونهای من نبودند كه اومدند بالا ... مهمونهای مامانت بودند ... حالا هم كلی خسته ام من رو می گی ... كارد می زدی خونم در نمی اومد ... انگار من به میل خودم رفتم خونشون
دیشب كارتون ماشین ها 2 را دیدم ... عاشق ماتر شدم دلم از این راحتی ها می خواهد (البته كرم و قهوه ای) رویش را هم پر كنم از كوسن های قلب در سایزهای مختلف
از این فیلم اصلا خوشم نیومد
طبقه بندی: غزل زندگی "ما"،
این روزها شیرین سپری می شوند در كنار هم بودن خیلی خوشمزه است با هم می حرفیم ... رویا می بافیم ... می رویم خرید ... وسایل را جابه جا می كنیم ... فیلم می بینیم ... قربون صدقه هم می رویم و ... دیروز زمان مرتب كردن مدارك نوشته ای از خودم پیدا كردم كه در زمان 17 بهمن 1389 نوشته بودم چه قدر عمیق فكر می كردم ... دلم می خواست همه را ببخشم ... دلم می خواست عشق و محبتم را نثار دنیا بكنم دلم می خواست اثری از زخم روی دلم نباشه از خدا یه دل گنده خواسته بودم سال نود را سال شادی می خواستم ای خداااااااا الآن هم اومدم كه همونها را كه نه ولی یه چیزهایی مشابه اونها بنویسم از خدا می خواهم كه توقع داشتن را از من بگیرد ... هركس در حق من چه خوبی كرد و چه بدی كرد من فقط خوبی كنم من فقط مهر بورزم ... من فقط عاشق باشم ... فقط بخندم ... از من انرژی مثبت ساطع بشه ... غمها را اجازه تاخت و تاز ندهم می دونم غم وجود داره ولی بهش رو ندهم كه بیاید تو روی و اعصاب و قلبم خونه كنه من مهربون را دارم بهترین مرد دنیا مردی كه همه جوره با لوس بازی های من كنار می آید (البته خودش هم یه جاهایی كوتاهی میكنه چرا قدر همدیگر را ندونیم؟
مهربون تعریف می كنه كه وقتی جوراب بابایش بو می داد همه توی خونه اه اه می كردند و بابای خسته هنوز نرسیده را می گفتند برو پاهایت را بشور و ... بابایش هم جواب می داده یه روزی می رسه كه دنبال این بود بگردید مهربون می گه واقعا حالا حرف بابایش را متوجه شده ... دنبال اون بو می گرده ممكنه یكی از همین روزها من نباشم ... خدای نكرده مهربون نباشه ... ممكنه جنگ بشه ... زلزله بیاید و همه چی آوار بشه و ... پس قدر با هم بودن را بدونیم از وجود هم لذت ببریم خدایا كمكم كن كظم غیض داشته باشم ... صبور باشم ... دل بزرگ داشته باشم ... مهربون را صحیح و سالم در كنارم داشته باشم پدر و مادرم ... خانواده ام ... دوستهایم ... خدایا توانم را زیاد كن ... بذار بـــــــــزرگ باشم بزرگ واقعی الهی آمــــــــــــــــین
این روزها داریم روی نقشه ویلامون كار می كنیم ... یه جورهایی رویاهامون را داریم روی صفحه سپید می آوریم حس قشنگیه ... دوست دارم اولین مهمونی توی ویلا سفره ابوالفضل یا دوره قرآن باشه نقشه كه آماده شد حتماً می ذارمش زیرزمین : پیلوتی است كه انباری و wc و پاركینگ و میز پین پنگ و میز فوتبال دستی و دوچرخه بچه ها است البته با منبع نفت طبقه اول: یك تراس خیلی بزرگ با نرده های شیشه ای، باربیكیو، یك دست میز و صندلی برگ موز داخل ساختمان: یك سالن بزگ، سرویس بهداشتی و حمام یك جا، آشپزخونه كه انباری داشته باشد كه قفسه بزنم و سوپرماركت باشه، بالكن بزرگ كه رویش بشه تك شعله گذاشت ... چایخونه ... شومینه طبقه بالا هم فقط سالن و WC و آشپزخونه گل عطر و شمعدونی و رز و كاغذی و نرگس درخت میوه های منطقه سردسیر گل یخ رو هم دوست دارم حوض پر از ماهی قرمز كف حیاط سنگفرش واااااااااااااااای جوووونم دوست دارم مرغ و خروس و جوجه و بعبعی و ... داشته باشم خدا كنه مهربون یه كره اسب برای كلوچه ها بخره
طبقه بندی: غزل زندگی "ما"، جشن سده یکی از جشن های باستانی ایران است که قدمت آن برابری با تاریخ قوم آریاییها می کند . این جشن بعد از گذر اعصار نه تنها به فراموشی سپرده نشده بلکه به درجه ای بیشتر مورد ارج و قرب باورهای ایرانی قرار گرفته است و هر ساله مشتاقان بسیاری در گوشه گوشه ایران برای این جشن و باور کهن مراسم ویژه ای برگزار می نمایند . این جشن ملی بعد از نوروز دومین جشن بزرگ ایرانیان محسوب میشود
جشن سَده، یکی از جشنهای ایرانی، است که در دهمین روز از بهمن ماه با افروختن هیزمی که مردمان، از پگاه بر بام خانه خود یا بر بلندی کوهستان گرد آوردهاند، این جشن آغاز میشود. جشن سده بزرگترین جشن آتش و یکی از کهنترین آیینهای شناخته شده در ایران باستان است. در این جشن مردمان نواحی مختلف در کنار شعلههای آتش و با توجه به زبان و فرهنگ خود، سرودها و ترانههای گوناگونی را خوانده و آرزوی رفتن سرما و آمدن گرما را میکنند. همچنین در برخی نواحی، به جشنخوانی، بازیها و نمایشهای دستهجمعی نیز میپردازند. جشن سده یک جشن ملی ایرانیان است و اختصاص به یک دین و گروه ویژه ندارد.
ایرانیان باستان عقیده داشتند که شادی از بخشش های اهورایی و اندوه از پدیده های اهریمنی است . آنان غم را نمی شناختند و حتا در سوگ کسی نیز به اندوه نمی نشستند و شیون و زاری را گناهی بس برزگ می شمردند ، از این رو می کوشیدند تا همیشه شاد باشند و در هر فرصتی جشنی سزاوار می آراستند و با گرد هم آیی به شادمانی و سرور می پرداختند . در میان این جشن ها سه جشن زمستانی است که آتش در آنها نقشی اساسی دارد و آتش افروزی از مراسم بنیانی آنهاست . این سه جشن به ترتیب عبارتند از جشن یلدا ، جشن چهار شنبه سوری و جشن سده .
جشن سده ؛ شادروزی که بسیاری از ایرانیان بر این باورند که شادروزی زرتشتی است، در حالیکه همگان در اشتباه هستند. شادروزها متعلق به مردم ایران هستند، اما هم وطنان زرتشتی ما، این شادروزها را سینه به سینه بین خود زنده نگهداشته و به ما رسانده اند و از آنجا که این شادروزهای ریشه ای کهن دارند و رگ و ریشه ما نیز از آن می باشد، بسیاری از ما با شنیده نام این شادروزها، گوشهایمان تیز و حواسمان جمع می شود که چه خبر است و چون این هم وطنان، شادروزها را بابرگزاری در دورها گوناگون زنده نگهداشتند، همه ما این شادروزها را بر پایه کیش زرتشتی دانسته و از آنِ زرتشتیان، در حالیکه اینگونه نیست. گرچه نمی توان ارج و شکوه، آتش در نزد زرتشتیان را نادیده گرفت و برگزاری آیینی و درست شادروزهای مرتبط با آتش، رنگ و لعابی زرتشتی به آن داده است، اما اینگونه شادروزها که متعلق به تمامی ایرانیان است، در هر باوری و هر مسلکی قابل برگزاری است، زیرا هویتی ملی و برگرفته از خاک پاک ایران زمین است و فرای باور شخصی می باشد.
امسال شرکت گردشگری آوای تمدن آریایی( گاتا ) بر آن شده است زنده کردن شادروزهای ایرانی را نزد همه ایرانیان، در دستور کار خود قرار دهد تا این جشن همچو نوروز و چهارشنبه سوری، به داخل خانه های ایرانی وارد شده و کانون خانواده های ایرانی را گرمتر از پیش نماید. امسال نخستین گشت - همایش فرهنگی جشن سده را برگزار میکند در این برنامه نخست به دیدن از شهر کهن ری رفته و چند مکان دیدنی ( شهر ری ، چشمه علی ، کتیبه فتحعلی شاه قاجار ، برج و باروی شهر ری ، برج طغرل ) این شهر قدیمی را در نزدیکی تهران نظاره گر خواهند بود
و سپس به محل برگزاری جشن سده می روند و پس از ناهار که توسط گروه خدمات مجالس با غذای گرم، برنامه های فرهنگی سده به شرح زیر اجرا می شود: • شاهنامه خوانی • موسیقی سنتی • گفتاری در مورد آشنایی با شادروز سده • پذیرایی عصرانه در حین برگزاری مراسم • رقص محلی آذری با موسیقی آذری • فال کوزه • همراهی موبدان زرتشتی برای افروختن آتش سده و نیایش برای گرمای زمین و سپس همه میهمانان با اتوبوس هایی که در انتظار آنها هستند به تهران باز می گردند.
زمان و ساعت حرکت؛ جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۰
شروع و پایان برنامه 9:15 بامداد - 20 شب
محل آغاز حرکت میدان آرژانتین- روبری درب فروشگاه شهروند
مدت برنامه ؛ یک روز
اگر تابحال چنین تجربه ای نداشتید فرصت را از دست ندهید و تا فرصت برای رزو باقی است روز جمعه خودتان را خاطره انگیز نمائید ( هزینه اش بسیار مناسب و تقریبا میتونم بگم رایگانه ! )برای برنامه ریزی و اطلاعات بیشتر به سایت مراجعه نمائید و یا با شماره تلفن 88516120 تماس حاصل فرمائید
طبقه بندی: یومیه،
سلام دوست جونی های گل خودم واقعا كه ... انگاری بویی از تمدن نبرده ام یه جاهایی اونقدر انرژی می ذارم كه زمانی باید انرژی داشته باشم خالی خالی ام خدا را شكر خیلی آرومم زندگی دوباره شیرین میشود مرسی كه كنارم هستید دلم برای مهربون می سوزه ... دلم برای خودم می سوزه ... هر دو مون ساده و بی سیاست هستیم درستش می كنیم ... زانو نمی زنم ... با تمام قوا درستش می كنم جیگر تك تكتون رو دوستتون دارم بووووووووووووس
طبقه بندی: غزل زندگی "ما"،
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید. ![]() http://s1.picofile.com/file/7244179458/DSC08954.jpg
![]() http://s1.picofile.com/file/7244180107/DSC08965.jpg ![]() http://s2.picofile.com/file/7244180535/DSC08981.jpg ![]() http://s1.picofile.com/file/7244180963/DSC08989.jpg ![]() http://s1.picofile.com/file/7244181498/DSC08997.jpg ![]() http://s1.picofile.com/file/7244182361/DSC08998.jpg ![]() http://s2.picofile.com/file/7244182896/DSC09001.jpg ![]() http://s2.picofile.com/file/7244183224/DSC09002.jpg ![]() http://s1.picofile.com/file/7244183652/DSC09003.jpg ![]() http://s2.picofile.com/file/7244202147/DSC08838.jpg سالادی كه مهربون دوست داره و به پیشنهادش عكسش را آپلود كردم و البته كیك شیفونی كه درستیدم![]() ![]() ![]() ![]() خوبید شما؟ من 17 تا 19 یزد بودم جلسه بود... همایش فقط خواستم چند تا آدرس بذارم ... كه به امید خدا رفتید یزد برای خرید مشكل نداشته باشید ابتدای خیابان قیام یك نقره فروشی است به نام كاظم مجری كه با اطمینان خاطر ازش خرید كنید در facebook هم صفحه دارد ... برای نمونه كارهایش می تونید یه سر بزنید من یه گلدون و سه شاخه گل خریدم. انتهای خیابون قیام مجموعه امیرچقماق است ... سر نبش بنگاه شیرینی سازی حاج خلیفه رهبر است در خیابون قیام بنگاه شیرینی سازی حاجی متوسلیان پشت امیر چقماق هم بنگاه شیرینی سازی دارد. قبل از فروشگاه سیم و زر فروشگاه ترمه حسینی است بعد از حاجی خلیفه رهبر هم فروشگاه ترمه هاشمی و حسینی و رضایی و سالاری است. در خیابون قیام بازار خان است ... بازار سر پوشیده دو تا ورودی دارد ... از سمت ورودی زرگرهایش كه وارد شوید سمت چپ سومین مغازه آقای زرگری نقره فروشی است اواسط خیابون قیام هم نفره فروشی آقای زرگرزاده است از ورودی پایین تر بازار خان هم وارد شوید ... ترمه فروشی آقای رضایی سمت راست و ترمه فروشی آقای سالاری هم سمت چپ است ... بازار مسگرها هم در این بازار می باشد دیگه ... آها ... قنادی هانی شیرینی نارگیلی فوق العاده ای دارد ... شبیه غرابیه فعلاً می بومستون و امیدوارم در بهار سفری به یزد داشته باشید و از آقا ابوالفضل و آقا غلام هتل باغ مشیرالممالك دیدن فرمائید یه ناهار هم در رستوران سنتی ابوالمعالی واقع در فهادان میل نمائید. از خوان دوحد زیاد خوشم نیومد و كلی هم خرید كنید و خوش بگذرونید فعلا ً بااااااااااااااااااااای طبقه بندی: یومیه، غزل زندگی "ما"،
دلم برای آقای فواد بابان و خبرهایی که میخوند با اون چهره مهربونش تنــــــــــــــــــــــگ شده
هدیه جونم! یه دنیا ممنونم از لطفت گلم هر چی آرزوی خوبه مال تو روزگارت سرشار از اندیشه و عشق باد طبقه بندی: یومیه، سلام دوست جونی ها خدا بخواهد یه خبرهای خوشی بید که بعداً خواهم گفت سخت به دنبال مدل لباس می گردم خواهشاً اگه مدل لباس قشنگی دارید برایم بفرستید من هم شکم دارم و هم بازو یه مدلی باشه که این دو ناحیه را پوشش بده و البته که خیلی مجلسی و شیک باشه و دخترونه چه رنگی باشه؟؟؟؟ سنم را کمتر نشون بده دامنش را پرنسسی دوست دارم مثل این مدل اولی سمت راست (مدل 1609)
مدل آستین این اگر روی بازو باشه چطوره؟؟
طبقه بندی: غزل زندگی "ما"، دیشب من و مهربون توی بغل هم از رویاهامون می گفتیم و می شنیدیم
شیرین بود
هم گفتنش هم شنیدنش
به امید روزی که رویاهامون به تحقق بپیوندد
مهربون از این تخت ها دوست داره ... باید دو تا نخل توی باغچه بکاریم
هر دومون این دو تا جیگر رو
مهربون یه واحد توی دبی هم دوست داره ... البته یکی هم توی تهران... دبی که خونه خریدیم برایم از این فیلیپینی ها هم می گیره که کار خونه را انجام بده ... هـــــــــــــــــــورا
هر دو عاشق سفر کردن شرط اولیه اش هم اینه که
دلم یه خونه می خواهد دوبلکس ... اتاق خوابم اتاق پرو داشته باشه با یه تراس بزرگ ... پرده حریر سفید ... نسیم بوزد و پرده اتاق من تاب بخورد ... روی تراس اتاقم پر از گلدون های زیبا ... گلهای خوش آب و رنگ ... یکی اش که حتماً رازقی باشه ... من روی صندلی راحتی دارم تاب می خورم و کتاب می خونم ... مهربون در حیاط در حال بلال کباب کردن است و کلوچه ها توی استخر در حال بازی ... مهربون همینطوری که بلال ها را باد می زند برای من شعر عاشقونه می خوند ... من از بالا بچه ها را نگاه می کنم که توی استخر چه می کنند ... کف حیاطمون سنگ فرش است ... لابلایش سبزه در اومده ... زیر سایبون ماشین های من و مهربون پارک است ... یک دست میز و صندلی بامبو توی حیاط داریم ... روی میز یک صفحه شیشه ای است ... یک گلدون چینی پر از گل رز ... لیوان آب میوه های کلوچه ها نیمه نوشیده شده روی میز رها شده ... باغبون داره باغچه رو صفا می ده مهربون می خواهد که من بروم پایین و من می روم ... خودم را در آغوشش رها می کنم ... بعد دوتایی حوله های کلوچه ها را دورشون می پیچیم .... آشپزخونه مطبخ داره ... تراس داره ... یک میز غذا خوری داره ... کلوچه ها دارن روی میز مشق می نویسند ... برایشون شیر موز درست کردم و با کیک می ذارم روی میز ... همینطور که بهشون سرکشی می کنم مشغول تهیه شام شب هم هستم ... اتاق خواب بچه ها فول امکانات است ... از مهربون می خواهم گوشه حیاط برای کلوچه 1 آزمایشگاه درست کند ...
دوست دارم پسرم فیزیک بخونه و دخترم یک پزشک نقاش موزیسین باشه ... دوست دارم برایشون لوبیا پلو درست کنم و جیگرهایم بخورند و دور دهنشون قرمز بشه ... الهی مامان جیگرشون را بشه... مهربون و پسرکم رفتند بیرون ... من دلواپسم ... اخه برای جیگرطلایم ماشین شارژی خریدیم... مهربون از کلوچه کلوچه تر است ... عاشق هیجان ... بردتش بیرون ماشین سواری ... خدایا چرا دیر کردند؟؟؟!!! ***
ما در سال 8 لیتر صابون مایع دستشویی مصرف می کنیم ... همکار مهربون از سال 1387 که یه 4 لیتری خریده تازه تموم کرده ... همکار من از اسفند 89 خریده می گه یه ذره ته ظرف مونده و ماه دیگه باید بروم بخرم ... یعنی ما صابون مایع را می خوریم که اینقدر مصرف داریم؟؟ البته تمیز کننده من و شیشه پاک کن و پودر و مایع ظرفشویی هم زیاد مصرف می کنیم + دستمال کاغذی ما وسواس داریم؟؟؟؟ طبقه بندی: غزل زندگی "ما"،
سلام به دوست جونی های خودم اول از همه بگویم که دلم برای تک تکتون تنگ شده بید حسابی هرچند می خوندمتون ولی وقتی برای نظر گذاشتن نداشتم ... خاموش بیدم خوبید گلهای مهربون من از کی ننوشتم را نمی دونم ... حساب اش از دستم در رفته از اونجایی یادم می آید که شب تاسوعا شام دادیم تکیه مهربون مهربون عضو هیئت امنا تکیه شون انتخاب شد آنفولانزا شدم شدید ... وحشتناک افتادم ... یک هفته خونه خوابیدم به خاطر مامان مهربون میونه من و مهربون شکرآب شد... بدجور به جارو گفتم مهربون دوست نداره زیاد من و تو با هم در ارتباط باشیم ... خدا کنه زنگ زدنش را کمتر کنه 3 آذر تولد دختر جارو بود ... خواهر مهربون بدجور توی نخ من است و هر کاری می کنم تقلید از من می کنه ... حتی لباس پوشیدن ... نحوه آرایش مو ... ده سال از من بزرگتر بیید من به جارو کمک می کردم توی مهمونی ... مادرشوهری و خواهرشوهری بدجور ناراحت شدند مادرشوهر !!!1 دختر خاله ام از فرنگ اومد شب یلدا خونه مامان بودیم و. بعدش هم خونه خواهرشوهر دارم برای ارشد درس می خونم البته یه هفته است که شروع کردم نمی دونم حراجی های زمستونه تهران از چه تاریخی شروع میشه دوستهای تهرانی من را دریابند!!! ( هدیه جونم! سلام گلم ... خوبی عزیزم هفدهم دی هم می روم یـــزد ماموریت به همه دوستهایی که فرشته کوچولو توی شکمشون دارند تبریک می گویم 28 آذر نوبت واممون بود که امروز پولش را می دهند دیگه ... مخم کار نمی کنه که چیزی بنویسم آها ... چرا ... راستی دوستان در مهمونی تولد ترتیب برنامه ها چه جوریه مثل کادو باز کردن و کیک بریدن و خوردن و صرف شام و میوه و ... خیلی دوستتون دارم... دلشاد و تندرست باشید 86 روز هم تا پایان سال مونده ... بشتابید!!!! فرناز جان!! چرا از من دلخوری؟؟!!! شب جمعه مهمونی شام دادم ... ماهی و کوکو سبزی و لازانیا و دسر تمشک ... غذاهایم ربطی به هم نداشتند ولی خیلی خوشمزه شده بود و هیچی اش نموند شب یلدا خونه خواهرشوهری، شوهر دختردایی مهربون -پزشک بید- توی جمع فامیل شوهر به من گفت تو خیلی باهوشی!!! آی لذت بردم از این تعریف جلوی مادرشوهر و ... آخه مهربون هم ول نمی کرد می گفت آره خانومم ال است و بل است و ... من هم ذوق مرگ شدم حسابی طبقه بندی: غزل زندگی "ما"،
همه ی لحظه های پایانی پاییزیت پر از خش خش آرزوهای قشنگ ...
یلدا را بهانه نمی کنم تا یادت کنم چون بیادت هستم، خوبی هایت را بهانه می کنم تا یلدا را به تو شادباش بگویم
شادی هایت به بلندای امشب و غمهایت به کوتاهی امروز
اندوهت را به برگها بسپار تا باد پاییزی آن را ببرد ... آخرین شب پاییزیت بخیر و شادی
تو دلداری چو من دیوونه داری / تو مجنونی چو من بیخونه داری / شب یلدا مرا دعوت کن ای دوست/ اگه تو یخچالت هندونه داری
پاییز ثانیه به ثانیه در گذر است، یادت نرود اینجا کسی هست که به اندازه ی برگهای رقصان پاییز برایت آرزوی آرامش و خوشبختی دارد
از یکی می پرسن طولانی ترین شب سال چه موقع است؟ جواب می ده وقتی با زن ات قهری و دامن کوتاه هم پوشیده باشه
جیک جیک جیک جیک جیک ... یه جیک به جیک ها اضافه کن و بفرست برای جوجه بعدی ستاد سرشماری جوجه های آخر پاییز آخر پاییز شد ، همه دم می زنند از شمردن جوجه ها !! بشمار ، تعداد دل هایی را که به دست آوردی بشمار ،تعداد لبخند هایی که بر لب دوستانت نشاندی بشمار ، تعداد اشک هایی که از سر شوق و غم ریختی فصل زردی بود ، تو چقدر سبز بودی ؟ جوجه ها را بعدا با هم میشماریم *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-* شب یلدا ز راه آمـــــــــــد دوبـــــــــاره / بگیر ای دوست! از غمهـــــــا کناره شب شادی وشـــور و مهربانی است / زمـــــــان همدلی و همزبانی است *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-* دیدار من و برف لب پنجره است یلدا شب هندوانه و فال و غزل کار دل من بی تو ولی یکسره است . *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-* شب یلدا تولد مهر است این همایون شب خیال انگیز هست در آخرین شب پائیز بیخ و بن در حماسه گستردست در نهادش حماسه پروردست لفظ یلدا اگرچه سریانیست شب مهر آفرین ایرانیست یلدا مبارک *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-* طرح سر شماری جوجه های آخر پاییز! *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-* با دیدن نرخ هندوانه دیروز یلدا تو کمی دیر تر امسال بیا یارانه برای تو ندادند هنوز ! *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-* درین یلدا تو شیرین کن لبانت / بیا قاچی ازین هندونه بردار یلدا مبارک *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-* یـلـدا هرچیم رو سرپنجه ی پاهاش واسه ، قدش به سرشونه ی شبایی که تو نیستی پیشـم نمیـرسه. *-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-* خنده هاتون مثل پسته و عمرتون به بلندی یلدا شب یلدا مبارک طبقه بندی: یومیه،
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید. |
|